الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
25
الغدير ( فارسى )
- سير محب به سوى محبوب با شتاب و عجله است ؛ در اين سير ، دل در تاب و تب است . - براى رسيدن به خدمتت ، رنج پياده پيمودن بيابان بىآب و علف را تحمل مىكنم ، گرچه در اين راه كوهها و دشتها از وصول به مقصد ممانعت كنند . آنان به من گفتند : دنبال او راه بيفت ، من هم به دنبالش راه افتادم ، گويا زمين از خشكى و دريا و كوه و دشت زير پايمان مىپيچيد . هرقدمى كه برمىداشت ، مىگفت : اى خداى حيات براى او باش . ناگاه ديديم كه در حرّان هستيم ، و حال آنكه از زمان حركت ما چيزى نگذشته بود ، و در آنجا به اتفاق مردم با او نماز صبح را به جماعت خوانديم . « 1 » 7 - محمد بن على حبّاك ، خادم شيخ جلال الدين سيوطى ( م 911 ) نقل مىكند كه روزى شيخ هنگام قيلوله ، در حالى كه نزديك زاويهء شيخ عبد اللّه جيوشى واقع در قرافهء مصر بود ، به او گفت : آيا مىخواهى نماز عصر را در مكه بخوانى ، به شرط آنكه تا زمانى كه زندهام اين جريان را به كسى نگويى ؟ گفتم : آرى ، دستم را گرفت و گفت : چشمت را ببند ، چشمم را بستم ، در حدود بيست و هفت گام با من برداشت و گفت : چشمت را باز كن ، ناگهان خود را در باب معلّات يافتيم و ام المؤمنين خديجه ، فضل بن عباس ، سفيان بن عيينة و ديگران را زيارت كرديم ، آنگاه داخل حرم شديم و طواف كرديم و از آب زمزم نوشيديم و پشت مقام ابراهيم آنقدر توقف كرديم ، تا نماز عصر را خوانديم و دوباره طواف كرديم و از آب زمزم نوشيديم . آنگاه به من گفت : طى الارض ما عجيب نيست ، شگفت اين است كه هيچ كدام از اهل مصر كه در اينجا مجاورند ، ما را نمىشناسند . سپس به من گفت : اگر مىخواهى با من مراجعت كن و اگر مىخواهى همين جا بمان ، تا حاجيان بيايند . گفتم : با شما مىآيم . پس به باب معلّات آمديم و گفت : چشمت را ببند . چشمم را بستم و هفت قدم با هم برداشتيم ، سپس گفت : چشمت را باز كن ، چون چشم گشودم ، ناگهان خود را نزديك جيوشى ديديم و بر سرورم عمر بن فارض وارد شديم . « 2 »
--> ( 1 ) . مرآة الجنان : 3 / 421 . ( 2 ) . شذرات الذهب : 8 / 50 .